هوالرئوف
می خواهم مقابلش باشم هرچه رابلدم در چنته میریزم و به پایش میریزم عجز دارم و احتیاج به یک لحظه دیدینش وای چقدر سخته است که مرا نبیند بین این همه آدم عاشقانه های مرا نشنود و بین این همه خواهش تنمای مرا پاسخ ندهد …
دوست دارم هرلحظه ام را با او خلوت کنم و هی دورش بگردم و قربان صدقه اش بشوم و نرم آرام گوشه ضریحش زمزمه کنم آقای مهربانی ها، ضامن آهو،آقا جان حالا که طلبیدی به قربان کبوترهای حرمت بروم یک نفس فرصت بده بر مشامم برسد یک لحظه بوی کربلا…..
فرم در حال بارگذاری ...
تو آسانسور دختر همسایه رو دیدم پرسیدم ناخن خودتونه؟گفت:نه کاشتمش به ناخنش خیره شدم و پرسیدم خودتون؟؟با انگشت ناخنهاش رو لمس کرد و گفت اره کلاس رفتم یاد گرفتم!!لبخندی به صورتش پاشیدم و گفت:منم یه کلاس دارم رایگانه خوشحال میشم بیای.پرسید چه کلاسی؟گفتم:قرآن.نیشخندی زدو گفت ممنونم نیاز ندارم.آسانسور ایسادو خداحافظی کردیم.گوشیم زنگ خوردزهراست آبجی کوچیکم یه هفته است رفته خونه بخت _سلام عروس خانوم._وای سلام آجی کمکم کن؟_چی شده دختر چرا پریشونی؟؟؟از صبح سه تا ژله هدر دادم بخاطر اینکه اصراف نشه بزور خوردم!!_وا مگه مریضی چرا خو؟_شب دوستای مهدی دارن میان میخوام ژله مارشمالو درست کنم با تزریقی اینترنتمم قطع تو کتابی که خریدم هم ننوشته!!_حقته خواهر سر به هوای من وقتی بهت میگم بیا بشین یادبگیر به فکر این روزات بودم._باشه بابا ببخشید حالا میگی._آره چرا نگم بیامسجد کلاس قرآن دارم بهت بگم._وا من میگم ژله تو میگی قرآن ._آره من میگم قران تو بیا حالا.
وارد مسجد شدم خدارو شکر خانمها اومده بودندمنظم کنار هم نشسته بودن باهمشون مصاحفه کردم و نشستم و سریع خانومی هم سن خودم اومد کنارم…._سلام _سلام علکیم بفرمایید _ببخشید خانم محمدی دوستم گفت شما بهش یاد دادید پسرش و چطور درس خون کنه میشه لطفا به منم بگید.لبخندی زدم و گفتم : اگر مشکلتون یکیه چرا نمیرید از همون دوستتون راه حل رو بگیریرد.آهی کشید و گفت:ای بابا ما فقط پسرامون هم سنن وگرنه زندگی مون شبیهه هم نیست که آخه میدونید اون عاشقانه ازدواج کرده من سنتی به جبر والدینم الانم هی به همسرم میگم ببین بابای بچه دو روز دیگه نیا یقه من و نگیرا این خودت این بچه درس نمیخونت ،تو هم حواست به همه چی هست الا خانواده…
به صورت زن نگاه کردم بند انداخته و تمیز.در نگاه اول هم سن خودم به نطر میومد اما خوب دقت کردم کمی گوشه چشم و پیشونیش چروک بود و با استرسی دائم لبهاش رو برمیچید .آروم گفتم شمارو تو کلاس قرآن ندیدم._من وقت ندارم بیام از صبح کار دارم تا غروب تموم نمیشه کار خونه که…..گفتم:شما امروز بشین تو کلاس من در خلال مباحث قرآنی مساله شما هم میگم شاید موضوع خانمها هم باشه.با ترس گفت وای خانم نگید مشکل منه ها من و همسرم آبرو داریم اینجا.لبخند زدم گفتم نخیر بفرمایید لطفا خیالتون راحت…
سلام خانم محمدی.نگاه کردم یک خانم ناشناخته بود سلام علیکم ._من تعریف کلاستون رو شنیدم گفتم امروز بیام ببینم چطوریه._خوش اومدید ان شاالله همیشه ببینمتون._ممنونم شنبه ها دوشنبه ها دخترم کلاس داره میبرمش میزارم بعد تونستم میام روزای دیگه فکرنکنم بتونم.به ساعت نگاه کردم 8:30با تعجب گفتم توتابستون کدوم کلاس ساعت 8 شروع میشه من خیلی وقته از درس و کتاب فاصله گرفتم.زن خندیدو گفت:دخترم مدرسه نمیره6سالشه کلاس رقص میره !!!!!!
برای همه چیز تعلیمی هست جز برای آنچه که باید باشد
ادامه دارد……
فرم در حال بارگذاری ...
این بار دلم را به دریا می سپارم…..
نصیب من از دریا هربار طوفانش می شد و هیاهوی موج هایش …………
این بار ولی جور دیگر شد….
رسیدم به صخره ایستادگی اش را دیدم و ایستادم کنار طوفان
نه به تماشا بلکه به ادراک که چه گونه این همه آفرینش و تو مرا برگزیدی …
و چه گنگ بودم تا به اکنون…
جدال موج صخره برایم این بار بازگشت به سوی تو را نمایان می کرد..
قطره های آب بی تـابی فراغت را فریاد می زد در موج ها…
و وسعت بیکران دریایت عظمتت را جلوه گر می شد..
و سپاس که لایق طوفان هایت بودم و تاسف که بارش نعماتت را تازیانه میدیدم و العوف که دیر فهمیدم و استغفار از بندگی ام
خدایا پس امیدم را قطع مکن و
منحرف مساز به نومیدی دلم
که من طمعکار باران سخایت هستم
اٍلهی فَلا تَقـطَع رَجآیـی وَلا تُزِغ فُؤادی فَلی فی سَیـبِ جُوِدِکَ مَطـمَعٌ
مناجات منظومه حضرت علی علیه السلام
که تو توبه پذیری و من خطا کار
فرم در حال بارگذاری ...